دارم به شهرمان فکر میکنم .

آنقدر ها هم بزرگ نیست اما

نمی دانم چرا هیچگاه ،

پاهای مرا به سمت تو

و پاهای تو را به سمت من نمی کشاند!!

چرا میان این کوچه پس کوچه ها ،

هیچ گاه من و تو

تصادفی یک دیگر را ندیده ایم؟

میدانی جان دلم ؟

از این آسمان لامروت که هردویمان زیر آن زندگی می کنیم ،

از این زمینی که زیر پاهای هردیمان لگد خورده است،

از این سنگ فرش هایی که خانه مارا به خانه شما وصل کرده است،

حتی از این قطره های بارانی که روی چتر هردویمان میریزد ،

از همه اینها

حالم بهم میخورد!!!

هیچ کدامشان لیاقت گره زدن دستانمان را بهم ندارند.

چقدر عشق من و تو

در این جهان به این بزرگی،

کوچک و غریب است.!!!

 

 

ز ـهـ را نوشت

منبع

مشخصات

تبلیغات

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

pnumechanic پروژه های اکسل و اکسز شرکت مهندسی مشاور پژواک دی سئو سایت وردپرس دلتنگی ما ظهورنزدیک است